آسمانی برای پرواز
در قبایل عرب همواره جنگ بود ،اما مکه زمین حرام بود و ماههای ذی القعده ،ذالحجه، محرم و رجب، زمان حرام، یعنی که در آن جنگ حرام است.دو قبیله که با هم می جنگیدند، تا وارد ماههای حرام می شدند ،جنگ را موقتا تعطیل می کردند، اما برای اینکه اعلام کنند که در حال جنگند واین آرامش از سازش نیست، ماه حرام رسیده است وچون بگذرد ،جنگ ادامه خواهد یافت. سنت بود که بر قبه ی خیمه ی فرمانده قبیله پرچم سرخی بر می افراشتند تا دوست، دشمن و مردم، همه بدانند که جنگ پایان نیافته است. آنها که به کربلا می روند می بینند که جنگ با پیروزی یزیدیان پایان گرفته وبر صحنه جنگ، آرامش مرگ سایه افکنده است. اما می بینند که بر قبه ی آرامگاه حسین پرچم سرخی در اهتزاز است بگذار این سالهای حرام بگذرد (بر گرفته از کتاب حسین وارث آدم نوشته دکتر شریعتی) سنجاق سر خبر آمد که ز معشوق خبر می آید ره گشایید که یارم ز سفر می آید کاش می شد که ببافند کمی مویم را آب و آیینه بیارید پدر می آید نه تو از عهده ی این سوخته بر می آیی نه دگر موی سرم تا به کمر می آید جگرت بودم ودرد تو گرفتارم کرد غالبا درد به دنبال جگر می آید راستی گم شده سنجاق سرم پیش تو نیست؟ سر که آشفته شود حوصله سر می آید هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم نیم عمامه از آن بهر تو در می آید به کسی ربط ندارد که تو را می بوسم که به جز من زپس کار تو بر می آید راستی هیچ خبر دار شدی تب کردم ؟ راستی لاغری من به نظر می آید؟ راستی هست به یادت دم چادر گفتی دختر من به تو چادر چقدر می آید سرمه ای را که تو از مکه خریدی بردند جای آن لخته خون روی بصر می آید محمد سهرابی آقا سلام0 آقای تمام مهربانیها دلم تنگ است برای شما برای حرم باصفایتان آقا تمام بغض هایم روی هم جمع شده اند دارند راه گلویم را می بندند آقا دلم گوشه ی دنجی از حرمتان را می خواهد که بیایم بنشینم و غم دل گویم هرچند میدانم که در حرم ملکوتیتان همه ی غم ها از دلم رخت بر خواهند بست آقا می خواهم بیایم ودر هوای پر از آرامش حرمتان نفس بکشم آقا کاش کبوتر حرمتان بودم کاش می شد خادم زائرانتان باشم کاش.... آقا من خسته ام از این کاش ها بی سرانجام از خودم از این توبه های شکسته شده از این همه فاصله ای که دلیلش تنها گناهان من است وبس آری تقصیر من است که شما دلتان برای من تنگ نمی شود اما نه در جایی که مامون را کنار خویش جای می دهید من چرا نا امیدشوم آقا صدایم کن صدایم کن تا بازبیایم وصدای نقاره خانه ات درگوشم طنین انداز شود بیایم وعطشم را با جرعه ای از آب سقا خانه ا ت فرونشانم آقا من دلم تنگ است صدایم کن... حالا که تا حریم تو ما را نمی برند ما قلبمان شکست حرم را بیاورید رفیقا دوستان ده ها گروهند که هریک در مسیر امتحانند گروهی صورتک برچهره دارند به ظاهر دوست ،اما دشمنانند بد اندیشند و در کار نفاقند بهارانند و در باطن خزانند چو همدستان ز تو صد راز پرسند ولی با دشمنت همداستانند بسا کس را که در انبانه زهرست ولی نیکو سخن شیرین زبانند گروهی دیده نا پاکند هشدار نگاه خود به هر سو می دوانند بر این بی عصمتان ننگ جهان باد که چون خوکند و بل بدتر از انند گروهی وقت حاجت خاک بوسند ولی هنگام خدمت ها نها نند ذلیل هر قوی مشتند اما به پیش نا توانان پهلوانند تملق پیشه گان فرزند روزند بز هرکس که باشد می چرانند گروهی خیر و شر در فعلشان نیست نه زحمت بخش و نه راحت رسانند اگر شهری ببخشیشان همینند- و گر زهری بنوشانی همانند ولی یاران همدل از ره لطف به هر حالت که باشد مهربانند غمت را از دل و جان غمگسارند حریمت را به عفت پاسبانند چو نالی اشکشان در آستین است چو خوانی روز وشب برآستانند به وقت یاوری جان آفرینند به هنگام سخن گوهر فشانند فدای نازنین یاران خونگرم که خورشید زمین ماه زمانند رفیقان را درون جان نگه دار اگر پاکیزه جان روشن روانند جهان گر از تو شد درپایشان ریز که اینان پر بهاتر از جهانند (مهدی سهیلی) پرنده بر شانه های انسان نشست انسان با تعجب رو به پرنده کرد وگفت: اما من درخت نیستم تو نمی توانی روی شانه من آشیان بسازی. پرنده گفت:من فرق درخت ها و آدم هارا خوب می دانم.اما گاهی پرنده ها وانسان ها را اشتباه می گیرم . انسان خندید وبه نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت راستی چرا پرزدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید. پرنده گفت:نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالیست. انسان دیگر نخندید انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت :غیر ازتو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پرزدن از یادشان رفته است درست است که پرواز یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود. پرنده این راگفت و پر زد .انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد وبه یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود وچیزی شبیه دل تنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت وگفت:یادت می آید تو رابا دوبال ودو پا آفریده بودم؟زمین وآسمان هردو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بال هایت را کجا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذاشت وجای خالی چیزی را احساس کرد. آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت وگریست!!!!! عرفان نظر آهاری

